نقاش کوچولو
همیشه اولین بارها برای همیشه در ذهن می مونند. منم سعی می کنم همیشه اولین های یاسین رو براش بنویسم نه همشو اونایی که شیرین تره و همراه با خرابکاری .![]()
شنبه شب(27 آبان) تو اتاق یاسین داشتم لباس زمستونی ها رو در می آوردم آخه هوا خیلی سرد شده. یاسینی و بابا هم داشتن تلوزیون نگاه می کردن. یکی از لباسای بابایی پاره شد نخ و سوزن آوردم که بدوزم یاسین هم اومد پیشم یه کم نشست بعد رفت یه 10 دقیقه ایی صداش در نیومد و ساکت بود و منم مشغول دوخت و دوز.
یه مرتبه یه صدای فیس فیس به گوشم رسید. اول برای خودم نذاشتم دیدم داره بیشتر میشه. بابایی رو صدا کردم گفتم ببین یاسین کجاست گفت به دیوار تکیه داده نشسته. خیالم راحت شد. بعد از چند دقیقه دوباره اون صدا رو شنیدم دوباره بابایی رو صدا کردم . یه هو صدای داد بابایی بلند شد. بچه بد این چیه؟ چیکار کردی و الا اخر .........
رفتم تو پذیرایی نمی دونین چی دیدم سرم سوت کشید
مداد مشکی خیاطی رو از تو صندوقش برداشته بود و با اون یه طرف دیوار رو کاملا نقاشی کرده بود تازه ذوقم می کرد![]()
خلاصه بیچاره بابایی با اون خستگی نشست با پاک کن دیوار رو پاک کرد یاسینی هم کنارش نشست و بازیگوشی کرد
خلاصه این اولین نقاشی و خرابکاری یاسین رو دیوار بود یه عالم از خودش ذوق به خرج داده بود و خطارا به شکل منحنی با یه فاصله خوب کشیده بود.


نقاش کوچولو
