یاسینیاسین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

یاسین فرشته کوچولوی خدا

روز اول تولد یاسینی

یاسین جون مامانی، ساعت7:46 دقیقه روز شنبه 24 اردیبهشت سال 90 با وزن 600/3 و قد 56 سانتی متر در بیمارستان آریا رشت به دنیا اومد     ...
20 خرداد 1391

جوجه طلایی

جوجه طلایی شعریه که پسر گلم خیلی دوسش داره و وقتی براش می خونم کلی کیف می کنه و دست می زنه جوجه  جوجه  طلائي نوكت  سرخ و حنائي تخم  خود را شكستي  چگونه بيرون جستي     گفتا  جايم  تنگ بود  ديوارش از سنگ  بود نه پنجره ،  نه در داشت  نه كسي ز من خبر داشت دادم  به خود يك تکان مثل رستم پهلوان  تخم خود  را شكستم  اينگونه  بيرون جستم   ...
10 خرداد 1391

شعری برای پدر ناز و مهربونم

  بابای خوب و نازم                        من با تو سر فرازم   تو نعمت خدایی                          دانم به فکر مایی     هر روز بی بهونه                         تو می روی ز خونه      خدا تو رو نگه دار      &n...
9 خرداد 1391

شیطونک

امروز جمعه 5 خرداد بابا مجتبی از صبح خونه بود و مغازه نرفت چون یاسینی خیلی شیطونی می کرد و حال مامانی هم خوب نبود و بابا جور مامانی رو کشید و یاسینی هم حسابی از خجالت بابا در اومد و هر چی شیطونی داشت کرد و بابایی حسابی کلافه شد طوریکه ساعت 12 ما رو برد لاهیجان خونه مادر جون. تا اونجا یاسینی شیطونی کنه......... بعد از کلی شیطونی پسر گلم خوابید ساعت8 همه با هم رفتیم کاشف تا هوایی تازه کنیم. اما یاسین حسابی کلافمون کرد. این شیطونک تازه راه افتاده دلش می خواد همه جا بره اونم به شکل دویدن کفش هم نمی پوشه. تا کفش پاشه چهار دست و پا می ره وقتی کفشو در می یاره راه می ره. نمی دونین رو موزائیک راه می رفت و مورچه ها رو له می کرد و بابا ...
7 خرداد 1391

تاتی کردن یاسین

    وقتی برای اولین بار شروع کردی به تاتی کردن، انقدر اون لحظه برام قشنگ بود که تا آخر عمر جز زیباترین لحظه های زندگیم خواهد بود. هنوز 11 ماهت نشده بود روز دوشنبه 21 فروردین بود. حدود ساعت 9 شب ، من یه گوشه نشسته بودم و داشتم برای شام سالاد درست می کردم و تو کنار شومینه به دیوار تکیه داده بودی و داشتی منو نگاه می کردی به هوای خوردن گوجه فرنگی(چیزی که خیلی خیلی دوست داری) آروم آروم قدم بر داشتی و اومدی پیش من. فدات شم تونستی 5 قدمی تاتی کنی اونقدر خوشحال شده بودم که خدا می دونه بغلت کردم و حسابش فشارت دادم.  تو هم اونقدر ذوق کرده بودی که هی می خواستی تاتی بری و محکم می خوردی زمین . با ذوق تمام گوشی تلفنو برداشتم ...
25 ارديبهشت 1391

وقتی شیطونک داره غذا می خوره

عسل مامانی وقتی سر سفره می شینه و شروع می کنه به غذا خوردن یه دنیاییه! همه جا رو کثیف و خراب می کنه. مامانی هم هیچی بهش نمی گه تا عسلش با لذت غذا بخوره و کیف کنه. سر آخر من می مونم  و یه سفره کثیف و ......   ...
24 ارديبهشت 1391