روز تلخ
پسر گلم حدود 20 روزی هست که نتونستم برات پُست جدید بزارم چون اولا خودم خیلی سرم شلوغ بود دوما یه چند روزی نی نی وبلاگ هم قطع بود . اما تو عسل مامان تو این چند روز خیلی چیزا یاد گرفتی و چند روزی هم مریض بودی.
حدود 4 روزی تب شدید داشتی و حسابی اذیت شدی دکتر می گفت بیماریت یه نوع حساسیت هست به نام" روزولا" خیلی اذیت شدی و یک کیلو وزن کم کردی . بیچاره مادر جون تو این چند روز اومده بود خونه ما که مواظبت باشه چون اداره به من مرخصی نمی داد. خلاصه تمام بدنت دونه های قرمز زده بود و حسابی گریه می کردی.
دکتر برات آزمایش خون نوشته بود و یه چکاب کامل. ساعت 8 صبح روز پنج شنبه 9 شهریور من و بابایی بردیمت آزمایشگاه . روز خیلی خیلی خیلی خیلی ........ بدی بود، تلخترین روز از زمان به دنیا اومدت تا حالا.
وقتی اسمتو صدا کردن بردیمت تو اتاق اما من و بابا رو بیرون کردن و در و به رومون بستن. چند تا پرستار بالای سرت بودن ولی نمی تونستن رگ دستتو پیدا کنن. حدود 40 دقیقه بالای سرت بودن و تو از ته دل گریه می کردی و جیغ می کشیدی و می گفتی ماما و من و بابا هم پشت در آروم آروم و بی صدا با تو گریه می کردیم. هر یه جیغی که می کشیدی قلب من تیکه تیکه می شد و بابایی هم برای اینکه منو آروم کنه گریشو تو خودش قورت می داد.
دیگه طاقت نیاوردم در و باز کردم اومدم پیشت با التماس نگاهم می کردی که ببرمت بیرون دستاتو باز کدی و می گفتی بَغَ یعنی بغلم کن اما پرستار سرم داد زد و دوباره بیرونم کرد. من و بابایی داشتیم دیونه می شدیم از نگرانی
وقتی صدامون کردن بیایم پیشت حسابی قرمز شده بودی و با التماس نگاهم می کردی بغلت کردم و بردمت خونه تموم مدت تا ساعت 2 ظهر بهم چسبیده بودی و هق هق می کردی.
فدات شم. مامانی کور شه مریضیه تو و بابایی رو نبینه . عشق ها و زندگی من . هر دو تاتونو دوست دارم به اندازه تموم عالم. بدون شما دو تا م یمیرم بهانه های زندگیم


روز تلخ
