درد دل مامان
عزیز مامان زمان چه زود میگذره مثل اینکه همین دیروز بود که به دنیا اومدی و برای هر کاری محتاج ما بودی و ما به عشق یه لبخندت ساعت ها نگات می کردیم تا لبخند فرشته گونه تو رو از دست ندیم و تا همیشه تو ذهنمون بمونه.
زمان گذشت با گریه هات گریه کردیم و با اشکات اشک ریختیم.با افتادنت افتادیم و با دویدنت دویدیم.
هیچوقت خاطرات تلخ از ذهنمون پاک نمی شه، روزی که من و بابایی به خاطر اشتباه پرستار در زدن واکسن بدو تولدت اشک ریختیم و صدا شکسته شدن قلبمون طنین انداز شد. فرشته کوچولوی مامان اون روز تلخترین روز زندگیمنون بود.
تو تازه رفته بودی تو دو ماهگی و جای واکسنت به اندازه یه گردو بادکرده بود و عفونی شده بود پیش هر دکتری بردیم گفت باید دستت جراحی شه با بیهوشی کامل. تنهایی بردمت بیمارستان تخصصی کودکان گیل و بستریت کردم تا دستت رو جراحی کنن و به بابا زنگ زدم. ساعت 9 شب رفتی تو اتاق عمل و دکتر گفت اگه می خوای بیهوشی کامل نباشه خودت باید بیای هنگام عمل بهش شیر بدی و منم قبول کردم. چه لحظه های تلخ و دردناکی با منت منو نگاه می کردی تا نجاتت بدم اما از دستم کاری بر نمی یومد الکی لبخند می زدم تا تو آرامش بگیری عملت 20 دقیقه طول کشید 20 دقیقه ایی که برای من 20 سال طول کشید وقتی بیرون اومدم دیدم بابایی اونقدر گریه کرده که چشماش یه کاسه خونه و منم که هیچ............ هنوزم وقتی اون صحنه ها رو یاد می یارم اشک می ریزم. از خدا می خوام که هیچ بچهایی مریض نشه انشاا...
زمان گذشت و گذشت و روز به روز شاهد بزرگ شدن و مستقل شدنت شدیم. شاهد حرف زدنت، دویدنت، بازی کردنت و ..........روزای تلخ و شیرین تلخ به خاطر مریض شدنات و شیرین به خاطر کارهای بامزه و فوق العادت
خلاصه همه اون روزا گذشت و تو الان 20 ماهته عزیزم الان خوب می دویی، حرف می زنی و خودتو لوس میکنی اگه چیزی ازم بخوای مامان جونی صدام می کنی و اگه محلت نکنم مهدیه ایی صدام می کنی. عشق من تموم لحظه های عمرم رو به عشق تو و بابایی سپری می کنم.
عزیز دل مامان بعد از سه سال زندگی مشترک با باباجونی تو هدیه قشنگ خدا به ما بودی .امیدوارم من و بابایی لایق این هدیه باشیم وتو رو به بهترین نحو تربیت کنیم. تو هم قول بده که شایسته خوب زیستن و سزاوار بهترین ها باشی


درد دل مامان
