یاسینیاسین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

یاسین فرشته کوچولوی خدا

اولین روز مهدکودک

1392/1/17 13:10
نویسنده : مامانی
1,224 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گلم دیگه بزرگ شدی. امروز من و مادر جون با کلی ناراحتی تو رو بردیم مهد کودک ثبت نامت کنیم. مادر جون که از ناراحتی زیاد کم مونده بود گریه کنه و منم که عصبی شده بودم

(آخه می دونی عزیز دلم برای منو و بابایی سخته هر روز تو رو ببریم لاهیجان دوباره برگردیم رشت سر کار. مادرجونم که نمی تونه هر روز بیاد رشت خونه ما تو رو نگه داره. مامان خورشید هم که مریض شده و تازه قلبشو عمل کرده نمی تونه تو رو نگه داره. گرچه یک سال و 10 ماه منو بابایی همه سختی ها رو تحمل کردیم و تو رو پیش مادرجون می بردیم . مادرجونم خیلی برات زحمت کشیده بیشتر از مامانی، همه چیزا رو اون یادت داده عزیزم برای همیشه باید شکرگذار خدای مهربون به خاطر داشتن چنین مادرجون و پدرجونی باشی. البته خاله هدیه هم کم کمک نکرده. بیچاره به خاطر علاقه به تو روزایی که من و مادرجون خیلی کار داشتیم می یومد خونمون چند رو وای می ساد تو رو نگه می داشت تو هم که حسابی اذیتش می کردی)

در نتیجه تصمیم گرفتیم ببریمت مهد . بعد از دو ماه پرس و جو و دیدن کلی مهدهای جور واجور مهد کودک شادی رو برات انتخاب کردیم. مادرجون از شب پیش اومد پیش ما که تورو ببره مهد و کنارت باشه.

صبح ساعت 10 من از اداره اومدم خونه و به همراه مادرجون بردیمت مهد. بچه ها رو که دیدی کلی ذوق کردی و خوشحال شدی. بعد از اینکه کار ثبت نام تموم شد منو مادرجون با غصه اومدیم بوست کردیم تا خداحافظی کنیم. اما تو بی خیال دستتاتو بردی بالا گفتی خداپظ و زود رفتی با بچه ها بازی کردی. ما شوک شدیم چون منتظر بودیم تا تو بی تابی کنی اما .....

من رفتم اداره و مادر جون ساعت 12 اومد دنبالت تو رو آورد خونه. تازه می گفت، تو نمی یومدی خونه می خواستی همچنان بازی کنی .

خوشحالم که تونسیتی زود با مهد کودکت همراه باشی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مژگان
30 فروردین 92 17:58
سلام عشقم فدات دلم تنگ شده واست
هدیه
3 اردیبهشت 92 17:45
عزیییییییییییییییییییییییییزمی یاسینییییییییییی