یاسینیاسین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

یاسین فرشته کوچولوی خدا

فرهنگ لغت یاسینی در 16 ماهگی

پسر گل مامان، تو 16 ماهگی بزنم به تخته خیلی از کلمات رو به روش خودت هجی میکنی. اینقدر شیرین و با ادا کلمات رو میگی که دلم می خواد بخورمت . وروجک مامان وقتی که بابایی می یاد تا صدای کلید رو می شنوی فوری می دویی پشت در دستتو می زاری رو پیشونیت و با ادا می گی بابا و تا بابا می یاد بغلت کنه فرار می کنی و شروع به ناز کردن می کنی. الهی قربون اون شکل ماهت برم *اوایل به ماشین علاقه ایی نداشتی اما الان دو سه روزی هست که عشق ماشین شدی حتی اونو بغل می کنی و می خوابی و می گی ماشی ماشی نا یعنی ماشین ناز وقتی خوابت می یاد میگی لالا البته کلمات رو به روش خودت کوتاه می کنی که من بعضی ها رو برات می زارم گو   = گوش   &...
9 مهر 1391

اولین نامه ی بابا به پسر گلم

پسرخوشگلم از این که پیام دادنم دیر شد منو  (ببشخید )   از این که خدای مهربون  تو و مامان  دو تا از خوشگل ترین فرشته هاشو  به من هدیه داد ازش تا روزی که زنده ام شاکرم دوستتون دارم   کیو کیو  
6 مهر 1391

تولد بابایی

دیشب 31 شهریور تولد عشق مامانی بود . بابا مجتبای مهربون و دوست داشتنی. می دونی پسر نازم،بابایی یه انسان تمام عیار، مهربون، سختکوش و عشق خانواده با کلی صفات خوب و زیباست که قلبش به عشق خانوادش می تپه و مامانی هم عاشق همین مرام و معرفتش هست. دیشب برای بابایی یه جشن تولد کوچیک گرفتیم با حضور مادر جون، پدر جون و خاله زهرا اینا کلا 12 نفر بودیم( آخه پارسال جشن تولد بابایی 35 تا مهمون داشتیم همه بودن عمه ها، عمو و مادربزرگ، ایی و خاله زهرا و مادرجون و.....) شب خوبی بود و تو  هم پسر خوبی بودی و با مامانی کمک کردی که غذا درست کنه، کیک شکلاتی بپزه . فقط موقع ژله درست کردن یه کم غر می زدی و می خواستی پودر ژله ها رو، رو زمین بریزی( ...
1 مهر 1391

روز تلخ

پسر گلم حدود 20 روزی هست که نتونستم برات پُست جدید بزارم چون اولا خودم خیلی سرم شلوغ بود دوما یه چند روزی نی نی وبلاگ هم قطع بود . اما تو عسل مامان تو این چند روز خیلی چیزا یاد گرفتی و چند روزی هم مریض بودی. حدود 4 روزی تب شدید داشتی و حسابی اذیت شدی دکتر می گفت بیماریت یه نوع حساسیت هست به نام" روزولا" خیلی اذیت شدی و یک کیلو وزن کم کردی . بیچاره مادر جون تو این چند روز اومده بود خونه ما که مواظبت باشه چون اداره به من مرخصی نمی داد. خلاصه تمام بدنت دونه های قرمز زده بود و حسابی گریه می کردی. دکتر برات آزمایش خون نوشته بود و یه چکاب کامل. ساعت 8 صبح روز پنج شنبه 9 شهریور من و بابایی بردیمت آزمایشگاه . روز خیلی خیلی خیلی خیلی .....
26 شهريور 1391

دندون شیری

الهی قربون پسر گلم برم. الان چند روزی هست که تب داری و کلافه ایی حوصله هیچ چیزی رو نداری. آخه ششمین دندون شیریت که آسیاب هم هست داره در می یاد به خاطر همین همش یه کناره دراز می کشی و برای خودت غر می زنی. دیروز صبح ساعت 11 صبح بیدار شدی و تب داشتی، فقط تو بغلم دراز کشیدی  و غر می زدی و هر از گاهی هم منو می زدی، الهی بعدش گریه می کردی. الهی مامان برات بمیره.   ...
4 شهريور 1391

یاسین و یه عالمه کارهای جدید

الهی قربونت برم . داری کم کم حرف زدنو یاد می گیری . یه جا می شینی و برای خودت شروع می کنی به حرف زدن و من از دور می بینمت و برات ضعف می رم به زور جلوی خودمو می گیرم که نیام پیشت و فشارت ندم تا تو حال و هوای خودت باشی فقط از دور نگات میکنم تا حرف زدنت تموم شه بعدش می یام حسابی می چرونمت 1-هر وقت دایی مهدی می یاد خونمون موقع رفتنش کلی درد سر داریم، کلی جیغ و داد می کنی که باهاش بری ( آخه دایی رو خیلی دوست داری با اون می شینی غذا می خوری ، کنارش دراز می کشی و کلی باهاش حال می کنی)تا دایی لباس می پوشه که بره، می یای پیشم می شینی لباتو می یاری جلو بوسم می کنی بعدش سریع بای بای می کنی و می ری جلوی در وای میسی و می گی دَ دَ - دای هم می بر...
3 شهريور 1391