یاسینیاسین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

یاسین فرشته کوچولوی خدا

دریا

دیروز بعد از ظهر یعنی جمعه 16 تیر من و تو و پدر جون و مادر جون بدون بابایی رفتم ساحل کیاهشهر. آخه بابایی با دوستاش رفته بود عروسی. هوا خوب بود اما دریا طوفانی بود و ما شنا نکردیم ولی لباسای تو رو عوض کردم و بردمت کنار ساحل. فکر می کردم از آب بترسی و نری تو آب. اما بر خلاف انتظارم تا آب رو دیدی کلی ذوق کردی و الکی می خندیدی و هی می گفتی آپ آپ آپ و سرتو تکون می دادی اینقدر شلوغ کردی که همه داشتن تو رو نگاه می کردن و کلی نازت می دادن و ازت عکس می گرفتن و برات دست می زدن   وقتی به آب رسیدی با کفش رفتی تو آب با موج می رفتی و با موج هم بر می گشتی. کلی خودتو خیس کردی و بازی کردی دل نداشتی بیای بیرون و مامانی همه که مجبور بود...
17 تير 1391

مبل عسل طلا

سلام پسر گلم. هفته پیش منو و بابایی برات یه مبل قرمز کوچیک خریدیم که خیلی دوستش داری روش می شینی و لم می دی و میوه میخوری، نمی ذاری هیچکس هم روش بشینه . خلاصه کلی برای خودت کلاس می زاری . از وفتی اونو برات خریدیم دیگه رو مبلا راه نمی ری و نمی شینی که مثل سری قبل بیفتی زمین و کلی گریه کنی. دیروز جمعه هم با پدر جون و مادر جون رفتیم و یه دونه مبل سفید و سیاهش رو برات خریدیم که هر وقت خونه مادرجونی روی اون بشینی و راحت باشی و البته عسل طلا خودت این رنگو انتخاب کردی. وقتی بردیمت مبل فروشی یه راست رفتی سراغ همین و ماهم همینو برات خریدیم. دیگه بزرگ شدی قند عسلم. ...
17 تير 1391

مریض شدن عشق مامان

الهی فدای روی ماهت بشم که داره تو تب می سوزه پسر گلم. حالت خیلی بده . مریض شدی قربونت برم به خاطر این چند روز بارندگی و سرد شدن هوا سرما خوردی مامان جون. تب داری و شدید سرفه می کنی. دیشب تا صبح سرفه کردی و اصلا نخوابیدی. من و بابا مجتبی تا صبح کنار تختت بیدار بودیم تا مبادا تبت بالا بره عزیز مامان. بابایی با اونهمه خستگی، تا صبح تو رو بغل کرد و راه برد و تو تو بغلش می خوابیدی تا تو رو پائین می ذاشت بیدار می شدی. عزیزک مامان پسرم هر چی زودتر خوب شو مامانی.   ...
13 تير 1391

دیدار از موزه میراث روستایی

جمعه با بابایی و مامانی با هم رفتیم موزه میراث روستایی رشت. با سختی از روی سنگریزه ها راه می رفتم چند بار هم خوردم زمین اما کلی کیف کردم چون هیچکس دستمو نمی گرفت و هر جا دلم می خواست می رفتم. دارم از دست بابایی و مامانی فرار می کنم اینم عکسای یادگاریم تازه بعد از موزه همه رفتیم پارک اول می ترسیدم برم یه گوشه وایسادم و بچه ها رو نگاه کردم بعد رفتم تاپ سواری یه عالمه مزه داشت اولین باری بود که تاپ نشستم ...
2 تير 1391

اولین آرایشگاه

امروز ساعت 7 عصر پیشی کوچولو رو به همراه مادرجون و خاله مژگان بردیم آرایشگاه تا موهاشو که بلند شده بود کوتاه کنیم. بعد از یکسال و اندی این اولین بار بود که یاسینو بردیم آرایشگاه چون بابا مجتبی و مامانی دوست داشتن که پسرشون موهاش بلند باشه، اما در نهایت به خاطر گرمای هوا یاسینو تسلیم ارایشگر کردیم. اول همه چیز خوب و آروم بود. اما وقتی آرایشگر شروع کرد به کوتاه کردن موهاش جیغ و دادشم بلند شد. گریه می کرد و جیغی می کشید که خدا می دونه. با دست کلشو می گرفت و اجازه نمی داد موهاشو کوتاه کنیم. دلم داشت کباب می شد، بغلش کردم تا ساکت شه اما ساکت نشد و گریشو بیشتر کرد. هر کی از کنار آرایشگاه رد می شد با تعجب داخل رو نگاه می ک...
27 خرداد 1391