دریا
دیروز بعد از ظهر یعنی جمعه 16 تیر من و تو و پدر جون و مادر جون بدون بابایی رفتم ساحل کیاهشهر. آخه بابایی با دوستاش رفته بود عروسی. هوا خوب بود اما دریا طوفانی بود و ما شنا نکردیم ولی لباسای تو رو عوض کردم و بردمت کنار ساحل. فکر می کردم از آب بترسی و نری تو آب. اما بر خلاف انتظارم تا آب رو دیدی کلی ذوق کردی و الکی می خندیدی و هی می گفتی آپ آپ آپ و سرتو تکون می دادی اینقدر شلوغ کردی که همه داشتن تو رو نگاه می کردن و کلی نازت می دادن و ازت عکس می گرفتن و برات دست می زدن وقتی به آب رسیدی با کفش رفتی تو آب با موج می رفتی و با موج هم بر می گشتی. کلی خودتو خیس کردی و بازی کردی دل نداشتی بیای بیرون و مامانی همه که مجبور بود...
نویسنده :
مامانی
14:38









