دریا

دیروز بعد از ظهر یعنی جمعه 16 تیر من و تو و پدر جون و مادر جون بدون بابایی رفتم ساحل کیاهشهر. آخه بابایی با دوستاش رفته بود عروسی. هوا خوب بود اما دریا طوفانی بود و ما شنا نکردیم ولی لباسای تو رو عوض کردم و بردمت کنار ساحل. فکر می کردم از آب بترسی و نری تو آب. اما بر خلاف انتظارم تا آب رو دیدی کلی ذوق کردی و الکی می خندیدی و هی می گفتی آپ آپ آپ و سرتو تکون می دادی اینقدر شلوغ کردی که همه داشتن تو رو نگاه می کردن و کلی نازت می دادن و ازت عکس می گرفتن و برات دست می زدن
وقتی به آب رسیدی با کفش رفتی تو آب با موج می رفتی و با موج هم بر می گشتی. کلی خودتو خیس کردی و بازی کردی دل نداشتی بیای بیرون و مامانی همه که مجبور بود کنارت وایسه و مواظبت باشه تموم لباساش خیس شده بود. بعد از نیم ساعت بازی دیگه خسته شدی. اینقدر شیطونی کردی که نذاشتی من ازت عکس بگیرم و هیچ عکسی از اولین دریا رفتنت ندارم.

پدر جون هم دید که تو اینقدر آب دوست داری رفت برای یدونه حلقه شنا به شکل لاک پشت گرفت تا با اون تو آب بری همون دیروز دخلشو در آوردی اینقدر کلشو فشار دادی تا بادش خالی شد. شیطونکی دیگه قند عسلم .


دریا
