تلفن
امون از دست شیطونیات که هر چی پیدا می کنی یا میندازی تو لباسشویی یا تو فریزر. این دو تا وسیله برات شدن کمد.
جمعه صبح بابایی رفت مغازه و من و تو با هم موندیم خونه تا خونه رو تمییز کنیم. طبق معمول من داشتم جارو برقی می کشیدم و تو هم که حسابی با جاروبرقی بدی، داشتی براش غر می زدی.
.gif)
جالب اینجاست تا جارو روشن میشه آواز خوندن تو هم شروع می شه و جارو که قطع می شه تو هم با تعجب چشاتو گرد می کنی می خندی و می ری. انگار که تو یه مبارزه پیروز شدی و منم کلی می خندم و قربونت می رم.
تو این بین تلفن زنگ خورد اما هر چی گشتم گوشی رو پیدا نکردم . تموم اتاقو گشتم تو هم با دنبال من از این اتاق به اون اتاق و نیشخند می زدی تا تلفن قطع شد..gif)
با موبایلم زنگ زدم و دوباره شروع به جستجو کردم. صدا از تو آشپزخونه می یومد. چشمت بد نبیه فریزر صدای عجیب می داد. درشو باز کردم و دیدم گوشی تو فریزر داره یخ میبنده.gif)
تو وروجک نمی دونم کی رفتی سراغ فریزر و گوشی رو اونجا قایم کردی. کلی خندیم و گوشی رو خشک کردم تو هم با من قهقهه می زدی. بعد از ظهر که رفتیم خونه مادرجون براشون تعریف کردم و همه کلی خندیدن و قربون صدقت رفتن..gif)


تلفن
