ساحل حاجی بکنده
پنج شنبه بابا جوونی ما رو سورپرایز کرد و گفت امشب میام دنبالتون بریم دریا. (آخه مامانی دریا رو تو شب خیلی دوست داره) من و تو و خاله هدیه و ریحانه وسایل یک بزم شبانه رو آماده کردیم و منتظر بابا شدیم. بابا جون ساعت 10 اومد دنبالمون و همه با هم رفتیم حاجی بکنده. ساعت 30/11 رسیدیم اونجا و کلی گشتیم و یه آلاچیق راحت که تقریبا یه جای خلوت ساحل بود پیدا کردیم و بساطمون و پهن کردیم. هوا خنک بود و باد هم می یومد ومن کلی خوشحال بودم چون پشه نبود تا عسل مامانو نیش بزنه و مامان عذاب وجدان بگیره![]()
ساعت 12 بابایی منقل و آماده کرد تا شام بخوریم مامان هم سفره رو گذاشت (شام کباب مرغ ترش داشتیم) تو هم که سر سفره حسابی جنجال کردی یه بار دوغو ریختی یه بار سفره رو بلند کردی و ...
بعد از شام با خاله هدیه و رحانه جون رفتی کنار ساحل قدم زدی و من و بابایی نگات می کردیم و یاد نوزادیت میفتادیم و شیرین کاریاتو تعریف می کردیم. الهی قربون قدو بالات برم عروسک مامان
بعد مامانی و بابایی اومدن پیشتون
تو رو بغل کردم ببرم تو آب، ترسیدی . بابایی ماشینو روشن کرد و نور چراغ و انداخت تو آب، تازه اونجا دیدی بچه ها دارن تو آب شنا می کنن کلی ذوق کردی و رفتی تو آب مامان بیچاره هم دنبالت اومد تا کجاها خیس شدم و تو هم که تو آب بالا و پائین می پریدی ![]()
بعد از 20 دقیقه آب بازی تو رو اوردم بیرون و بابایی با آب معدنی تو رو شست تا رفتم حولتو بیارم دیدم از دست بابا فرار کردی و دوباره تو اب رفتی آوردمت بیرون شستمت و لباستو پوشوندم کلی گریه کردی و گفتی آپه آپه .gif)
عسل مامان دیروقت بود و ما تو باید می رفتیم خونه همین که تو ماشین نشستی خوابیدی تا خونه آخه ساعت 2:20 دقیقه بامداد بود.gif)


ساحل حاجی بکنده
