یاسینیاسین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

یاسین فرشته کوچولوی خدا

اولین نقاشی یاسین

قربون پسر گلم برم. عزیز دل مانی . اولین باری که بهت مداد دادم تا برام نقاشی بکشی این خطای خوشگلو ترسیم کردی. تو 14 ماهگیت اینو کشیدی اما مانی یادش رفته بود این نقاشی رو کجا گذاشته. الان که پیدا کردم برات میزارم. امیدوارم مثل مامانت به نقاشی علاقه مند باشی گلم. ((قربون اون دستای کوچولوت با انگشتای زیبات برم)) ...
14 ارديبهشت 1392

جملات کوتاه و اس ام اس های زیبا در مورد مادر

مادر جوانی‌هایت را با بچگی‌هایم پیر کردم ... مرا به موی سپیدت ببخش مادر !!!   چه تاثیر دلنشینی دارد " غصه نخور ، درست میشود " گفتن های مادر ، اثرش را هزار قرص آرامبخش قوی ندارد . از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم ... آلبرت انیشتین: یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را، کلماتی مثل : بابا، مامان، پدربزرگ … سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛ از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ... من بدهکار توام ای مادر همه جانی که به من بخشید...
10 ارديبهشت 1392

مادرم روزت مبارک

شب که می رسد به خودم وعده می دهم که فردا صبح قبل از بیرون رفتن حتما به تو خواهم گفت... صبح که فرا می رسد، غرور و خجالت احمقانه ام نمی گذارند به ناچار رسیدن شب را بهانه میکنم و باز شب می رسد و صبحی دیگر و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم ... بگذار میان شب و روز باقی بماند که چه قدر   دوست دارم مادر ...... ...
10 ارديبهشت 1392

سفر به تهران

عزیز دلم بالاخره بعد از ماهها تلاش تونستم دو روز مرخصی بگیرم تا بریم تهران هم بابا بره بازار برای مغازه خرید کنه هم من برم اداره مرکزی برای یکسری کارهاو 4 و 5 و6 اردیبهشت رفتیم تهران. سه شنبه(3 اردیبهشت)ساعت 4 از رشت حرکت کردیم و ساعت 8 رسیدیم خونه آقا بزرگ(خونه ایی که آقا بزرگ تو تهران خریده تا بچه ها وقتی می رن تهران جایی داشته باشن). تا رسیدیم تو و بابایی رفتید بیرون خرید کننین. من هم خونه رو جارو کشیدم و تمیز کردم چون از عید کسی نیومده بود و حسابی همه جا رو گرد و غبار گرفته بود.  صبح زود بابا رفت بازار و منو تو هم ساعت 10 رفتیم عباس آباد، اداره مامانی تا ساعت 13 اونجا بودیم. کلی برای همکارای مامان لوس بازی درآوردی و دل همه روبرد...
9 ارديبهشت 1392

یاسینی در آستارا

جمعه با مامان خورشید و عمه رکسی و حسین و بابایی رفتیم آستارا برای تفریح. خیلی خوش گذشت . ولی تو یه ذره غر زدی هر موتوری رو که می دیدی می خواستی سوار شی گریه می کردی و می گفتی: موتو بسینم وقتی رفتیم فلافلای معروف آستارا را بخوریم قیافت دیدنی بود. اینم عکساش ...
28 فروردين 1392

کوشولو. نوست دارم

این دو تا لغت لغاتی هستن که از زمانی که رفتی مهد کودک دائم تو خونه تکرار می کنی. خوشگل مامان. تا میام خونه می دویی میای کنارم لوپمو می‌کشی می‌گی کوشولو . بعد با دو تا دست لپومو می کشی می‌گی نوست دارم. قربونت برم الهی. فدای تک تک موهات بشم با اون زبون شیرینت آدمو می‌بری تو آسمونا از خدا می خوام برای همیشه تو رو برای منو بابایی و همه بچه ها رو برای مامان و باباهاشون حفظ کنه.       ...
19 فروردين 1392