اولین روز مهدکودک
پسر گلم دیگه بزرگ شدی. امروز من و مادر جون با کلی ناراحتی تو رو بردیم مهد کودک ثبت نامت کنیم. مادر جون که از ناراحتی زیاد کم مونده بود گریه کنه و منم که عصبی شده بودم (آخه می دونی عزیز دلم برای منو و بابایی سخته هر روز تو رو ببریم لاهیجان دوباره برگردیم رشت سر کار. مادرجونم که نمی تونه هر روز بیاد رشت خونه ما تو رو نگه داره. مامان خورشید هم که مریض شده و تازه قلبشو عمل کرده نمی تونه تو رو نگه داره. گرچه یک سال و 10 ماه منو بابایی همه سختی ها رو تحمل کردیم و تو رو پیش مادرجون می بردیم . مادرجونم خیلی برات زحمت کشیده بیشتر از مامانی، همه چیزا رو اون یادت داده عزیزم برای همیشه باید شکرگذار خدای مهربون به خاطر داشتن چنین مادرجون و پدرجونی باش...
نویسنده :
مامانی
13:10






